🌪️🧹✨
گاهی کتابهایی هستن که از همون طرح روی جلدشون یه حس جادو و شیطنت به آدم دست میده؛ انگار داری به یه آسمون قرمز و پرهیجان نگاه میکنی که توی هر گردبادی، یه جارو و یه ماجرا قایم شده.
«جادوگر شهر راز» نوشتهی ال. فرانک باوم برای من دقیقاً یکی از همون داستانهای شیرین و پر از تخیلِ.
در ظاهر، داستان دربارهی دختریه که به یه سرزمین عجیب و غریب پرت میشه، با جادوگرها و موجودات عجیبی روبهرو میشه و باید راه برگشت به خونه رو پیدا کنه.
اما به نظرم «جادوگر شهر راز» خیلی بیشتر از یه قصهی کودکانهی سادهست.
این کتاب دربارهی خودشناسی و رؤیاست.
دربارهی اینکه وقتی توی یه راه سخت و ناشناخته قدم میذاری، چطور با آدمهای غریبهای همراه میشی که هر کدوم یه چیزی کم دارن، اما در نهایت بهت یاد میدن که چقدر قویتر از چیزیه که فکرش رو میکردی.
اینکه گاهی چیزهایی که دنبالشون بودیم، از همون اول توی خودمون بودن و فقط یه سفر طولانی لازم داشتیم تا بهشون پی ببریم. 🖤🛤️
فضاسازی کتاب هم یه جورایی رویایی و خیالانگیزه.
بادهای تند، جاروهایی که توی آسمون قرمز میچرخن، شهابهای طلایی که اطرافت میبارن، و اون گردبادهای غولپیکری که انگار از یه دنیای دیگه میان.
انگار کل کتاب توی یه خواب رنگی و پرهیجان اتفاق میافته. 🌌🧹
حس سفر و کنجکاوی که توی داستان هست؛
فاصله بین «خونه» و «ماجرا».
بین اینکه از ناشناخته بترسی و اینکه بهش خوش اومدی بگی.
و اینکه توی این مسیر، هیچکس قرار نیست نجاتت بده؛ خودت باید شجاعتت رو پیدا کنی و جادوی درونت رو بیدار کنی.
و شاید یکی از زیباترین چیزهای کتاب اینه که نشون میده بهترین همراهها، حتی اگه از جنس آدم نباشن، میتونن بهت حس امنیت و دوست داشتن بدن.
و هر چقدر هم که مسیر سخت و تاریک باشه، اگه یه کمی امید و یه کمی رفاقت داشته باشی، بالاخره یه روز به خونه و به خودت برمیگردی. ⭐️💛
در نهایت، چیزی که بیشتر از همه از این کتاب یادم میمونه، نه فقط جادوگری و پرواز، بلکه اون حس گرم و نوستالژیکیست که بعد از بستن کتاب توی قلبم موند.
حس اینکه شاید همهی ما یه جادوگر کوچیک توی وجودمون داریم که منتظر یه طوفان و یه ماجرای تازه است.
و شاید اگه یه روز یه گردباد ناگهانی جلومون سبز بشه، به جای ترسیدن، سوار جارومون بشیم و بذاریم به یه دنیای رنگی و پر از ماجرا پرواز کنیم. 🌪️✨
📅 1405/06/17
هنر نویسنده خوب این هستش که شخصیت های خلق کنه که ماندگار باشن...
به نظر من از فرانک بام تونسته به خوبی از پس این مسئولیت بر بیاد
چراکه هروقت صدای غرش بیاید یاد شیر بزدل شهر از میوفتید و یا هر وقت مترسکی میبینید یادتان می آید توی این داستان مترسک دنبال مغز بود و شاید با این فکر خنده تان بگیرد و یا حتی وقتی ضربان قلب خودتون رو حس میکنید یاد هیزم شکن حلبی قصه بیوفتید!
این طور نیست؟
📅 1405/06/16
داستان از نوع کلاسیک بود
📅 1405/06/15
جادوگر شهر اُز همیشه برام یه کلاسیک دوستداشتنی بوده
از نشر افق خوندم ترجمه روون و خوب بود
کتابی جذاب وشیرین برای تمامی سنین
فانتزی زیبایی داره که به نظرم با اینکه کمی کودکانه هست.
داستان در مورد یه دختربچه به اسم دوروتی هست که یه گردباد ناگهانی اونو از مزرعهی خشک و خاکیِ کانزاس پرت میکنه وسط دنیای رنگی و عجیب اُز. تنها راه برگشت به خونه دنبال کردن جادهی آجری زرده. تو این مسیر اون با سه تا رفیق غیرمعمولی همراه میشه مترسکی که دنبال مغز میگرده مرد حلبی که دنبال قلب میگرده و شیر ترسویی که دنبال شجاعت میگرده. همهشون میرن پیش جادوگر بزرگ اُز تا این کمبودهاشون رو برطرف کنن غافل از اینکه سفر اصلی اون چیزی نیست که توی
مقصد انتظارشون رو میکشه
📅 1405/06/14
یک داستان شگفت انگیز و فانتزی که به اخلاق های انسان مثل دوستی شجاعت
📅 1405/06/14
عالیییییییییی
📅 1405/06/13
روزگاری هم مغز داشتم هم قلب
پس چون هر دو را قبلا امتحان کردهام.
ترجیح میدهم قلب را انتخاب داشته باشم.
یک کتاب به شدت قشنگ
با فضا سازی و شخصیت سازی بسیار خوب
پر از ماجراجویی های هیجان انگیز
📅 1405/06/13
════════کتاب جادوگر شهر از═════════
جادوگر شهر اُز فقط یک داستان کودکانه برای سرگرمی نیست؛ سفری است که در آن آینهای در برابر آرزوهایمان قرار میگیرد. در نگاه اول، ماجرای دوروتی و همراهانش (مترسک، مرد حلبی و شیر) برای رسیدن به هدفشان ساده به نظر میرسد، اما درس بزرگ “ال فرانک بام” اینجاست که ما برای یافتن “عقل”، “قلب” و “شجاعت” نیازی به جادوگر نداریم؛ بلکه این داراییها از همان ابتدا در درونِ خودِ ما نهفته بودهاند.
📅 1405/06/13
یادداشت ها
هیچ یادداشتی برای این کتاب نوشته نشده است.