این کتاب واقعاً عالی بود! 😍👹📚 از جلدش گرفته تا خود داستان، همهچیز حسابشده و جذاب بود. جلد کتاب خیلی خوب با فضای داستان هماهنگ شده بود و از همون اول حس کنجکاوی ایجاد میکرد. ✨ شخصیت اصلی هم خیلی خوب پرداخته شده بود و میشد احساسات و اتفاقاتی که براش میافتاد رو درک کرد. فضاسازی داستان هم فوقالعاده بود و فضای مرموز و هیجانانگیزش باعث میشد راحت وارد دنیای کتاب بشم. 🌑🔥 اتفاقات داستان هم کشش خوبی داشتن و هرچی جلوتر میرفتم بیشتر دوست داشتم بدونم چه چیزی در انتظار شخصیتهاست. واقعاً از خوندنش لذت بردم و به نظرم در حد «عالی» بود! 💯💜
📅 1405/06/25
داستان خوبی بود و فضای متفاوتی داشت. 📖✨ شخصیت اصلی برام جالب بود و اتفاقاتی که براش پیش میاومد باعث میشد داستان رو با علاقه دنبال کنم. 👀📚 فضاسازی هم خوب انجام شده بود و بعضی قسمتها حس و حال جالبی داشت. 🌲🌙 جلد کتاب هم با موضوعش هماهنگ بود و ظاهرش میتونست آدم رو برای خوندنش کنجکاو کنه. در کل کتاب خیلی خوبی بود و از خوندنش لذت بردم. 💜
📅 1405/06/25
خب اینطور که متوجه شدم شخصیت داستان یک سرقت ادبی از کتاب فرانکشتاین انجام داده بود و بعد با روح نویسنده کتاب مواجه شده بود که از ش کمک میخواست.
روند داستان مقداری کند بود و خیل یاز شاخه ای به اشخه دیگه ای میپرید هرچند این مورد آخر با توجه به این که خود شخصیت داستان گفته بود که توی تعریف داستانش حواسش پرت چیزای دیگه میشه طبیعی اش کرده بود و از این جهت خیلی مشکلی نبود. و در نهایت پایان کتاب افتضاح بود.
📅 1405/06/25
با اینکه من حدود ۱۰۰۰ تا کتاب خوندم باید بگم که این کتاب جزو اون کتاب هایی نبود که من دوست داشته باشم و میتونست بهتر باشه
📅 1405/06/24
رمانی تاریک، ادبی و متفاوت که بیشتر از ترساندن، سعی میکند مفهوم ترس و هیولا را زیرورو کند. بینقص نیست و گاهی بیش از اندازه در ابهام فرو میرود، اما ایده و فضای خاصش باعث میشود بعد از تمام شدنش، هنوز عنوان کتاب در ذهنت بماند.
📅 1405/06/24
ترسناک بود ولی موضوعی جالبی نداشت
📅 1405/06/23
🌑🦌🩸
گاهی کتابهایی هستن که از همون طرح روی جلدشون، یه تاریکی سنگین و یه حس عجیب از وحشتِ توی دلِ آدم ریشه میدونه؛ انگار داری به یه سایهی خیلی بزرگ نگاه میکنی که از دلِ زمین بیرون اومده و شاخهایی مثل درخت روی سرش داره، و کلی رازِ هولناک توی دامنش قایم کرده.
«هیولاهایی که لایقشان هستیم» نوشتهی مارکوس سجویک برای من دقیقاً یکی از همون داستانهایی بود که از همون صفحهی اول، یه خفقان و ترسِ سرد رو به آدم منتقل میکنه.
در ظاهر، داستان دربارهی یه پسر و یه دختره که بعد از یه اتفاقِ ناگهانی، وارد یه دنیای تاریک و بیرحمانه میشن؛ دنیایی که پر از هیولاهای وحشتناکه و هیچ راهی برای فرار ازش وجود نداره.
اما به نظرم این کتاب خیلی بیشتر از یه داستان فانتزیِ ترسناک سادهست.
این کتاب دربارهی خشونته.
دربارهی ترسهایی که توی دل آدمهاست و اونقدر بزرگ میشن که از خودِ آدمها جلو میزنن.
دربارهی اینه که وقتی از دست کسی عصبانی میشی، اون عصبانیت چطور شبیه یه جانورِ وحشی، ریشه میدونه و کمکم خودِ تو رو میبلعه.
و اینکه گاهی برای زنده موندن، مجبوری اون هیولای توی وجودت رو صدا کنی و باهاش یکی بشی، حتی اگه ازش متنفری. 🖤🕯️
فضاسازی کتاب فوقالعاده خفهکننده و سینماییست.
شبهای سیاهِ بیانتها، مهِ غلیظی که انگار خودش یه هیولاست، ریشههای درختانی که مثل انگشتهای یخزده از زمین بیرون زدن، و اون شاخهای قرمزِ عظیمی که توی تاریکی میدرخشن.
انگار داری توی یه کابوسِ بیپایان قدم میزنی و هر لحظه ممکنه یه چیزی از پشتت بهت حمله کنه. 🌫️🪵
حس مرزی که توی داستان وجود داره؛
مرز بین «انسان» و «هیولا».
اینکه وقتی به آخرین حدِ خشم و ناامیدی میرسی، کجای این خط میایستی؟
و اینکه چطور یه آدمِ معمولی، وقتی چیزهایی که دوست داره رو از دست میده، میتونه به یه موجودِ بیرحم تبدیل بشه.
و شاید یکی از جذابترین چیزهای کتاب اینه که نشون میده هیولاها همیشه اونهایی نیستن که توی تاریکی قایم شدن؛ گاهی هیولا، خودِ ما هستیم.
و شاید کشفِ اینکه ما «لایقِ» چه هیولاهایی هستیم، ترسناکترین بخشِ ماجراست. 🦴
در نهایت، چیزی که بیشتر از همه از این کتاب یادم میمونه، نه فقط جنگیدن با اون موجوداتِ بیشکل، بلکه اون حس سنگین و تاریکیست که بعد از بستن کتاب توی قلبم موند.
حس اینکه شاید همهی ما یه هیولای خفته توی وجودمون داریم که توی بدترین لحظهها بیدار میشه.
و شاید تنها راهِ خلاصی از دستِ تاریکی، این باشه که اول قبول کنیم چقدر خودمون تونستهایم تاریک بشیم. 🌚✖️
📅 1405/06/17
کتاب خیلی خوبی بود و در مورد ترس بود
📅 1405/06/16
یادداشت ها
هیچ یادداشتی برای این کتاب نوشته نشده است.