🌌☄️
گاهی کتابهایی هستن که وقتی تمومشون میکنی، چند دقیقه فقط به صفحهی آخرش خیره میمونی و نمیدونی باید دقیقاً چه حسی داشته باشی.
هیجان؟
شوک؟
یا اون دلتنگی عجیبی که انگار یه بخشی از خودت رو جایی پشت سر گذاشتی.
«افعی و بالهای شب» برای من دقیقاً یکی از همون داستانها بود. 🐍🪶
در ظاهر، داستان دربارهی دختریه که برای زنده موندن باید در مسابقهای مرگبار برای رسیدن به تاج و تخت شرکت کنه؛ مسابقهای که مخصوص خونهای سلطنتیه و اون هیچ نسبتی باهاش نداره.
اما به نظرم این کتاب خیلی بیشتر از یه فانتزی پر از اکشن و جنگ و خونریزیه.
این کتاب دربارهی هویته.
دربارهی چیزهایی که برای زنده موندن باید پنهونشون کنی، حتی وقتی داری از پا میافتی.
اینکه گاهی آدم مجبوره برای نجات جانش، اون چیزی که واقعاً هست رو قایم کنه و نقش کسی رو بازی کنه که نیست.
و شاید همین موضوع بود که بیشتر از همه دوست داشتم.
این حس دائمی که انگار همه دارن یه نقابی به صورتشون زدن؛ چه خداها، چه انسانها و چه حتی خود اُورِیا. 🌑
توصیفات دنیای نایکسیا هم مثل همیشه یه شخصیت جداگانه داره. جنگلهای تاریک و مرموز، شبهای پر از ستاره، رقص نور و سایهها، و مخصوصاً اون حس خفقانی که وسط مسابقه به آدم دست میده.
حس فاصلهای که همیشه در این دنیای تاریک وجود داره.
فاصله بین خواستن و تونستن.
بین حقیقت و دروغ.
بین «زنده موندن» و «زندگی کردن». ⚔️✨
و شاید یکی از زیباترین چیزهای کتاب اینه که هیچوقت حس نمیکنی همهچیز فقط یه بازی ساده برای به دست آوردن یه تاج و تخت باشه.
گاهی قلب آدم به سمت چیزی کشیده میشه که خودش هم ازش میترسه.
گاهی باید به کسی اعتماد کنی که تمام مدت بهش شک داشتی.
اُورِیا و رین برای من بیشتر از اینکه فقط دو شخصیت داستانی باشن، نمایندهی همین تضاد بودن؛ یه دختر معمولی که وارد یه دنیای بزرگتر از حد تصورش شده و یه پسر که نقشههای زیادی توی سر داره. 🌙
و در تمام مسیر داستان، چیزی که برام جذاب بود این بود که نویسنده فقط نمیپرسه:
«آیا این دختر میتونه مسابقه رو ببره؟»
بلکه میپرسه:
«وقتی قراره همه چیزت رو از دست بدی، چقدر میتونی به خودت وفادار بمونی؟» 🖤
شاید بعضیها از اول میدونن قراره چه اتفاقی بیفته، اما هنوز به راهی که میرن ایمان دارن.
شاید نتونی به کسی اعتماد کنی، اما هنوز حس کنی ناخودآگاه بهش نزدیک میشی.
«افعی و بالهای شب» برای من دربارهی اینه که گاهی برای رسیدن به آزادی، باید اول در تاریکی غوطهور بشی.
گاهی باید سختی بکشی، بترسی و بشکنی، اما باز هم ادامه بدی.
چون تنها راه عبور از یه شب خیلی طولانی، اینه که اون رو تا صبح تحمل کنی. 🌒☄️
در نهایت، چیزی که بیشتر از همه از این کتاب یادم میمونه، نه فقط اون مار آبی روی جلدشه و نه فقط پیچیدگیهای سیاسیش، بلکه اون حس عجیبیه که بعد از بستن کتاب باقی میمونه:
حس اینکه شاید همهی ما یه روز مجبور بشیم برای حفظ چیزهایی که دوست داریم، کاری کنیم که هیچکس فکرش رو نمیکنه.
و شاید توی همین راه، آدمهایی رو پیدا کنیم که بودنشون رو هیچوقت تصور نمیکردیم.
حتی اگر در نهایت، مجبور باشیم یکی از اونها رو از دست بدیم. 🌌
📅 1405/06/17
یادداشت ها
هیچ یادداشتی برای این کتاب نوشته نشده است.